تبليغاتX
فردا به جهنم خواهم رفت
ابلیس پیروز مست, سور عزای ما را بر سفره نشسته است.
 روزگار ما...
روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند /

همه از دوست فقط چشم و دهن ميخواهند /

 ديو هستند ولي مثل پري مي‌پوشند /

گرگ‌هايي كه لباس پدري مي‌پوشند /

آنچه ديدند به مقياس نظر مي‌سنجند /

 عشق‌ را همه با دور كمر مي‌سنجند /

 خب طبيعي ست كه يك روزه به پايان برسد /

عشق‌هايي كه سر پيچ خيابان برسد/

 

|+| نوشته شده توسط سعید کلهر در 87/11/17  |
 دکتر شریعتی...

 

چقدر حقيرند مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند،

 

 نه اراده‌ي دوست نداشتن

 ،

 نه لياقت دوست داشته شدن

 و

 نه متانت دوست داشته نشدن

؛

 با اين حال مدام شعر عاشقانه مي‌خوانند!

 

|+| نوشته شده توسط سعید کلهر در 87/11/17  |
 چرا ؟
 شب سردی است ، و من افسرده

 راه دوری است ، و پایی خسته

 تیرگی هست و چراغی مرده.
 
 می كنم ، تنها، از جاده عبور:

 دور ماندند ز من آدم ها.

 سایه ای از سر دیوار گذشت
 
 غمی افزود مرا بر غم ها.
 
 فكر تاریكی و این ویرانی

 بی خبر آمد تا با دل من

 قصه ها ساز كند پنهانی.
 
 نیست رنگی كه بگوید با من

 اندكی صبر ، سحر نزدیك است:

 هردم این بانگ برآرم از دل:

 وای ، این شب چقدر تاریك است!
 
 خنده ای كو كه به دل انگیزم؟

 قطره ای كو كه به دریا ریزم؟
 
 صخره ای كو كه بدان آویزم؟
 

 مثل این است كه شب نمناك است.

 دیگران را هم غم هست به دل،

 غم من ، لیك، غمی غمناك است
 
 
 

|+| نوشته شده توسط سعید کلهر در 87/11/13  |
 داغ...
 

قصه درد دل و غصه شبهای دراز

/

صورتی نیست که جائی بتوان گفتن باز

/

محرمی نیست که با او بکنار آرم روز

/

مونسی نیست که با وی به میان آرم راز

/

دم فرو بسته از آنم که ندارم دمساز

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سعید کلهر در 87/11/13  |
 
 
بالا