تبليغاتX
فردا به جهنم خواهم رفت
ابلیس پیروز مست, سور عزای ما را بر سفره نشسته است.
 با مرام....
من در غم تو ،تو در صفای دگری

 

دلتنگ تو من ،تو دلگشای دگری

 

در ملک عاشقان روا این نبود

 

من دست تو بوسم،تو پای دگری

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سعید کلهر در 87/09/30  |
 ارزو...
 

خوشا آنروزی که خود را بر سر دار فنا بینم

 

خودم را بر سر دار و جماعت را زیرپا بینم

 

 ...

 

 

|+| نوشته شده توسط سعید کلهر در 87/09/30  |
 سنگ...
 
خروش و خشم توفان است و، دريا،
 
به هم مي كوبد امواج رها را .
 
دلي از سنگ مي خواهد، نشستن،
 
تماشاي هلاك موج ها را!
 
|+| نوشته شده توسط سعید کلهر در 87/09/30  |
 تو.....
از باغ می برند چراغانی ات کنند

 تا کاج جشن های زمستانی ات کنند


پر کرده اند صبح تو را ابرهای تار
 
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند


یوسف به این رها شدن از چاه دلنبند

 این بار می برند که زندانی ات کنند


بین رحیم و رجیم یک نقطه بیش نیست

 از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند


ای گل گمان نکن که به جشن می روی

 شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند


آب طلب نکرده همیشه مراد نیستَ

 شاید بهانه ای است که قربانی ات کنند
 
|+| نوشته شده توسط سعید کلهر در 87/09/30  |
 بنازم....
 

   گدایان بهر روزی طفلشان را کور می خواهند

   طبیبان جمله مخلوق را رنجور می خواهند

   تمام مرده شویان راضیند بر مردن مردم

    بنازم مطربان چون خلق را مسرور می خواهند

 

|+| نوشته شده توسط سعید کلهر در 87/09/30  |
 

 

«یک اگر با یک برابر بود »

معلم پای تخته داد میزد
 
صورتش از خشم گلگون بود
 
و دستا نش  به زیر پوششی ازگرد پنهان
 
ولی آخر کلاسیها
 
لواشک بین خود تقسیم میکردند
 
وآن یکی در گوشه ای دیگر « جوانان » را ورق می زد .
 
برای اینکه بی خود های وهوی میکرد با آن شور بی پایان
 
تساوی های جبر را نشان می داد
 
با خطی خوانا بر روی تختخه ای کز ظلمتی تاریک
 
غمگین بود ، تساوی را چنین نوشت
 
« یک با یک برابر است »
 
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
 
همیشه یک نفر باید به پا خیزد ...
 
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
 
به آرامی سخن سر داد .
 
نگاه بچه ها ناگه به یکسو خیره گشت و معلم
 
بر جای ماند .
 
او پرسید اگر یک فرد انسان
 
واحد یک بود ، آیا باز یک با یک برابر بود ؟
 
سکوت مدحشی بود و سوالی سخت .
 
معلم خشمگین فریاد زد
 
آری برابر بود .
 
و او با پوزخندی گفت :
 
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
 
این تساوی زیرو رو میشد .
 
حال می پرسم اگر یک با یک برابر بود
 
نان دمال مفتخوران از کجا آماده میگردید ؟
 
یا چه کسی دیوار چین ها را بنا میکرد ؟
 
یک اگر با یک برابر بود
 
پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد ؟
 
یا که زیر ضربت شلاق له میگشت ؟
 
یک اگر با یک برابر بود
 
پس چه کسی آزادگان را در قفس میکرد ؟
 
معلم ناله آسا گفت :
 
بچه ها در جزوه های خود بنویسید
 
« یک با یک برابر نیست »
 
                                                            « خسرو گلسرخی »
 
 
 
|+| نوشته شده توسط سعید کلهر در 87/09/30  |
 اره...
چه عاشقانه بود دیروزم...
 
 
 
 چه تاریکست امروزم...
 
 
 
به آتش می کشم خود را
 
 
 
   اگر فردا چنین باشد...
 
|+| نوشته شده توسط سعید کلهر در 87/09/20  |
 
دم به کله اش می کوبد

 

و شقیقه اش را دو شقه می کند

 

 بی آنکه بداند

 

 آتش را در خواب دیده است...عقرب

 

|+| نوشته شده توسط سعید کلهر در 87/09/20  |
 زمان...
 
           
بس کند می گذرد برای آنان که در انتظارند،   
    
بس تند می گذرد برای آنان که می ترسند،  
    
بس طولانی است برای آنان که در اندوهند، 
    
    و بس کوتاه برای آنان که سرخوش اند،  
     
اما ابدی است برای آنان که عاشق اند...
 
|+| نوشته شده توسط سعید کلهر در 87/09/20  |
 وفا...

ما نوشتيم و گريستيم

ما خنده كنان به رقص بر خاستيم

ما نعره زنان از سر جان گذشتيم ...

 

كسي را پرواي ما نبود.

در دور دست مردي را به دار آويختند :

كسي به تماشا سر برنداشت

 

ما نشستيم و گريستيم

ما با فريادي

از قالب خود بر آمديم .

*****

|+| نوشته شده توسط سعید کلهر در 87/09/20  |
 ما...

ماپشت خود را پيش هر كس خم نكرديم

 

كاري كه كردند آشنايان ما نكرديم

 

با اينكه پامان زخم راه زندگي بود

 

هر كفش صاحب مرده اي را پا نكرديم

 

|+| نوشته شده توسط سعید کلهر در 87/09/20  |
 .....

دردي ست در دلم كه مداوا نمي شود

 

بر گِل نشسته بخت من و پا نمي شود

 

دست كرم نشانه مرد است و مرتبت

 

تير چراغ برق كه آقا نمي شود

 

بي ريشه سر بلند غبار است"كوه نيست

 

هر لات بي پدر كه مسيحا نمي شود...

 

|+| نوشته شده توسط سعید کلهر در 87/09/20  |
 بودن یا نبودن...

تا بود نبودن و اگر بود شكست

 

نفرين هر آنچه نيست بر آنچه كه هست

 

وقتي پسرت حسرت موزي دارد

 

كه ميموني در قفس گاز زده است

 

 

بنز الگانس و گدايي شبگرد

 

سهم من و تو چيست بجز رنگي زرد

 

دختر پاي چراغ قرمز شب ها

 

 با خواهرش گدايي مي كرد

 

                                   بيژن ارژن

 

|+| نوشته شده توسط سعید کلهر در 87/09/20  |
 واگویه...
در جوانی می گفتم:

 شیر

 شیر است ،حتی اگر پیر باشد

 

 در پیری می گفتم :

پیر

پیر است ،حتی اگر شیر باشد...

 

|+| نوشته شده توسط سعید کلهر در 87/09/20  |
 همین.
 

رطوبت چندش انگیز پلشتیست

 

                           عشق...

 

|+| نوشته شده توسط سعید کلهر در 87/09/18  |
 
 

 تسلی می تراشم

 

                نی خداوند...

 

 

|+| نوشته شده توسط سعید کلهر در 87/09/18  |
 ...
 

مجنون که به دیوانه گری شهره شهر است

 

در دشت جنون همسفر عاقل ما بود....

|+| نوشته شده توسط سعید کلهر در 87/09/18  |
 اره...
 

شور شیرین و شکر خنده دلداری نیست

 

ور نه من در هنر استاد تر از فرهادم...

|+| نوشته شده توسط سعید کلهر در 87/09/18  |
 بی خیال....
 

هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد

 

دل نفرین شده ماست که تنهاست هنوز

 

|+| نوشته شده توسط سعید کلهر در 87/09/18  |
 ساکت...
در شب کوچک من دلهره ویرانیست

 

گوش کن وزش ظلمت را میشنوی؟

 

من به نومیدی خویش معتادم....

 

 

|+| نوشته شده توسط سعید کلهر در 87/09/18  |
 خب که چی...

 

آنم که تلخیم ز غم افزون نوشته اند                    

 

          راز دلم به سینه مجنون نوشته اند

 

|+| نوشته شده توسط سعید کلهر در 87/09/18  |
 او.....
ببرید ز من نگار هم خانه گیم

 

بدرید به تن جامه فرزانه گیم

 

مجنون به نصیحت دلم آمده است

 

بنگر به کجا کشید دیوانه گیم....

|+| نوشته شده توسط سعید کلهر در 87/09/18  |
 
 
بالا